خرید بک لینک
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: پویا قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 11:46

امسال سالی بود که دو تا روز مادر داشت! شما روز اول بودی و امروز نبودی...

روز اول کارت تبریکت رو از بچهها تحویل گرفتی و دیروز کارت تبریکت رو گذاشتن کنار عکست...

روز اول من بغلت کردم و بوسیدمت ولی دیروز پدر بغلم کردن و گفتن گریه نکن...

توی فیلمی که روز مادر اول گرفتیم، میگن انشاءالله روز مادر ۱۲۰ سالگیت رو جشن بگیریم، یکی میگه بیشتر، امروز میگم انشاءالله با حضرت زهرا سلاماللهعلیها جشن گرفته باشین...


روزت مبارک مادر عزیزم❣

برچسب: نویسنده: پویا قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 11:46

کشمکش سر اینکه کی زودتر از در بره بیرون، بس بود برای این که من تو رو با خودم بیارم خونه...

:)

برچسب: نویسنده: پویا قنبری‌پور تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 15:18

روی زمین نشسته بودم و فیزیک میخوندم.

روبهروم دراز کشیده بود و فیزیک میخوند.

هر چند دقیقه یه بار، چشاش میرفت. میزدم به پاش که بیدار شو! چشماش رو تا ته باز میکرد و فیزیک میخوند

دلم میخواست فیزیک رو بذارم کنار و نگاهش کنم، فقط نگاهش کنم...

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 22:16

ینی سال دیگه، این موقع، ما تو چه حالی هستیم؟

#نگرانی

برچسب: نویسنده: پویا قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 4:03

- زیر و بم بودن صدا، حتا گاهی به گوش آدما هم بستگی داره... میگیم گوش طرف سنگینه... گوش طرف سنگینه، میشنوم و میرم تو حال خودم. یاد روزهایی میافتم که میاومدم تو خونه، میدیدم صدای تلویزیون تا آخر زیاده و مادر چسبیده بهش. صدام رو نمیشنوه که صداش میکنم! نه میتونم داد بزنم و صداش کنم، نه میتونم دستم رو بذارم رو شونهش تا متوجهم بشه، از ترس این که از جا بپره. فقط باید وایستم و یواش یواش وارد محدودهی دیدش بشم تا ببینتم. اون روزها خیلی ناگهانی تموم شدن... من هنوزم باور نکردم انگار!

برچسب: نویسنده: پویا قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:23

- دیگه نمیدونم ارتباط این بیت رو با قبلی چه جوری درست کنم!

* فعلن تا همینجاشم یه چیزی گفتی توقع نداشتم بگی!!

- میشه اینو معنیش کنم ی دقه؟

* نه به معنی کردنت نیازی نداریم...

:|

من دیگه وااااقعن از این کلاس خسته شدم!


برچسب: نویسنده: پویا قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:23

الان، نه روز گذشته. ینی شدم هجده سال و نه روزه...

نه روز پیش توی مدرسه، من رو با چشمهای بسته کشیدن توی اون اتاق کوچیک و با تمام توانشون تولدت مبارک رو فریاد زدن...

وقتی که برام شمع گرفته بودن سعی کردم تکتکشون رو نگاه کنم، دلم میخواست ازشون عکس بگیرم وقتی دارن هجده شماره رو برام میشمرن...

#دلم_تنگ_می_شه

برچسب: نویسنده: پویا قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:23

مامانبزرگه از زور ناراحتی، گریه کرد و خوندماغ شد و اشهدش رو خوند.

امیر گریه کرد و داد زد و باباش رو صدا کرد.

مامان و باباش و منیره اومدن و مامانبزرگه آروم شد.

منیره گریه کرد.

مامانبزرگه بغلش کرد و گریه کرد.

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:23

صفحه بندی